ای مفتی شهر! از تو بیدارتریم
با این همه مستی ز تو هشیارتریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟!
گویند که دوزخی بود عاشق و مست......
گویند کسان بهشت با حور خوش است
گویند کسان بهشت با حور خوش است...
من میگویم که آب انگور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است...
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل برادر از دور خوش است
این می چه حرامیست؟!
این می چه حرامیست که عالم همه زآن میجوشند؟!
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت...
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت...
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سر مست شد این جهان هستی را ساخت
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست.......
این چه جهانی است
این چه بهشتی است
این چه جهانی است
که نوشیدن می نارواست
این چه بهشتی است
درآن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم راستی آنجا هم
هر کس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیروی زرتشت بودی یا مسیح
دوزخ ماه چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز باز همین ماجراست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
این همه تکرار مکن ای هما
کفر مکن شکوه مکن بر خدا
پای که از این در نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست
وای به حالت هما
این سر سنگین تو از تن جداست
عجب ! خدايي كه انسانها را به شرطي دوست دارد كه به او اعتقاد داشته باشند و آدمهايي را كه به اين عشق و دوستي اعتقادي ندارند با نگاه هاي غضبناك و تهديد آميز مي نگرد ! عجيب است زيرا احساس قادر مطلق يك عشق قراردادي و مشروط است ! عشقي كه حتي نتوانسته است بر احساس عزت و سربلندي و روحيه ي كينه توزي غلبه كند . چقدر اين چيزها شرقي هستند ! براي انتقاد از كل مسيحيت اين جمله كافي است كه : ((بر فرض كه من تو را دوست داشته باشم اين به تو چه ربطي دارد ))
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراه تم
سگ وسوتک می دونه
کشته عشوه هاتم

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
>>> ادامه مطلب <<<



